الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

الینا * نیکویی و نعمت برای ما *

7 ماهگی من...

  وقتی 7 ماهه میشویم دیگر کنترل کردنمان بسی دشوار میشود...چون از صدم ثانیه هم استفاده میکنیم در فرو کردن انگشتانمان تا مچ دست در کیک تولدمان!  ابتدا با یک دست   سپس با هر دو دست و باز هم شور و شعف هر ماهه     و بلاخره حسن ختام برنامه با کمی قر...   شاد باشید... ...
29 آذر 1391

6 ماهگی من...

بلاخره پاییز آمد؛ فصلی که آمدنش برای مامانم خوشایند نبود   چون با اومدنش مامانم رو مجبور کرد که بعد از 6 ماه هر روز منو ترک کنه و بره سر کارش خوب چه میشه کرد؟؟؟؟ منم قول میدم که حسابی صبر پیشه کنم البته مامان بزرگ هم تو محبت کردن به من کمتر از مامانم نیست ها خلاصه جونم واستون بگه که بد نمیگذره.....       راستش دیگه از ژستهای تکراری خسته شدم....اینم یک ژست از نوع هندی!!! ...
29 آذر 1391

5 ماهگی من...

بازم یک ماه بزرگتر.....شیطون تر....کنجکاوتر....هوشیارتر...تر...تر   دیگه میدونم که به جز شیر خشک خوراکیهای دیگری هم وجود دارد که من فعلا از خوردن آنها منع می شوم     به همین دلیل وسوسه شدم و فقط در یک لحظه از غفلت بزرگترها سوء استفاده کردم و دستم رو در کیکم فرو بردم و مامان نگرانم دوربینو پرت کرد و زود دست منو شست!!!     و خوشحالی وصف ناپذیری به دلیل یادگیریه شیطنتهای اخیر بهم دست داد     خلاصه به هر طریقی که بود؛مراسم جشن 5 ماهگیم برگزار شد . ...
29 آذر 1391

من بوف میخورم...

شنیدین که میگن وقتی شمع تولدت رو فوت میکنی هر آرزویی داشته باشی برآورده میشه؟  من که از ته دل از خدا خواستم و برآورده شد!       این هم لحظه استجابت دعا و بلاخره من به آرزوم رسیدم و بعد از 5 ماه یه چیزی به جزء شیر خشک را هم تست کردم     دعاهاتون مستجاب... ...
29 آذر 1391

4 ماهگی من...

بازم به لطف خدای مهربون من یک ماه بزرگ تر شدم و البته شیطون تر.......شیطون که میگم یعنی اینکه مامان و مامان بزرگم حدود یک ساعت وقت صرف کردند تا اینکه بتونند چند تا عکس مناسب و در خور شان من ازم بگیرند!       فکر نکنید همیشه میخندم ها.......میگید نه؟         ...
29 آذر 1391

8 ماهگی و جشن دندونی...

هشت ماهه شدنم با يك اتفاق خيلي خوب توام بود...اون اتفاق اين بود كه دقيقا شب تولد 8 ماهگيم وقتي داشتم گريه ميكردم؛يهو يك مرواريد كوچولو روي لثه پائينم توسط مامان كشف شد و اين بود آغاز ماجراي ترتيب دادن يك مهموني كوچك به همين مناسبت     ...
10 آذر 1391

یک روز خوب...

اول آبان ماه؛ چشمانم به دیدار یکی از فرشته های خوب زمینی روشن شد...بله آقای دکتر معینی...بی شک یکی از بهترین و حاذق ترین پزشکان متخصص زنان در ایران که روز 8 فروردین سال 1391 من رو به پدر و مادرم هدیه داد     آقای دکتر به خاطر همه مهربونیهات ازت ممنونم...     امروز عید قربان است...غمهایتان قربانی شادیهایتان...عیدتون مبارک ...
5 آبان 1391

من غلتیدم...

امروز برای اولین بار در سن 4 ماه و 9 روزگی؛ یهو نگاهم از عرش به فرش افتاد!!!       ...
17 مرداد 1391